شمیم جانفزای او مشام پر غبار ما

بر تارک هر فرهنگی، جلوه ی نمادینِ رنگی نمودار است. پرچم نمادین رنگ ها  افراشته است تا جغرافیای متنوع فرهنگ ها از هم تمیز داده شود و بی آنکه از حرکت جمعی جهان  باز ماند و خود را تافته ای جدا بافته داند، گلستان رنگین جهان را بیاراید.

 

ریشه ی رنگ ها را باید در لایه های زیرین فرهنگ آن جغرافیا سراغ گرفت؛ جایی که جهان به گونه ای دیگر دیده می شده و جلوه هایش دیگر گونه می نموده است. گذر تاریخ بازی فراوان دارد، تا کجای زمان و مکان به رنگ و شکل در آید و بپاید هزار چرخ    می زند و تا عاقبت به کدام پهلو بر بستر خود بنشیند و ازاین خرمن تجربه چه خوشه برچیند، قرن های بسیار بر ما گذشته است !….  نسل ها آمده اند و رفته اند، آنچه از گذشتگان مانده جدا از داوری ارزشی، حاصل زاویه ای مشترک در دیدن است. بند دلها در گرو یک دلدار است و چشم ها در انتظار یک دیدار. ولی چشمان امروزیان به کجاها می نگرند؟ در این دهکده ی کوچکِ پر خبر اما        نا آشنا، کدامین منظر مطلوب آدمی است؟ و کدامین مطلوب، مطلوب جوهری؟

 

جهان، کوچک و کوچک تر می شود و به ظاهر، زبان ها نزدیک تر اما خبر از دل ها  به سادگی نمی توان داد، چرا که بندهای دل، همه جا بسته ی یکی دلدار نیست. دل ها در گروی دلبران بسیار است. از مانا گرفته تا میرا یکی دل بسته به آن و دیگری چشم بسته بر این. اینکه کدام دل بسته ی کدام بند، مجال این نوشته نیست. تنها اشاره ای است  به مطلوب امروزیان که  رو به سویی دیگر دارد. و در می یابیم که اینجا جای دیگری از تاریخ است. روی آوردن جسورانه ی انسان به خواسته های امروزش اگر چه بسیار ستودنی است اما نیاز جوهریش گویی مرده و رنگ خاطره خورده و هنرمند نیز دل و دست به سوی عرض ها و غرض ها برده و فراموش کرده که انسان مسافر است و شرط ماندن ، رفتن  است. جایی که شعار رستگاری چیزی دگر شده (تولید کنیم و تولید کنیم و مصرف کنیم و مصرف کنیم) و نگاهمان و گفتارمان و رفتارمان و آفریده هامان رو به سویی دیگر کرده، چندانکه در جستجوی بی وقفه ی امروزمان یافتیم و یافتیم و دلخوش به یافته ها  حصارهای بسیار بافتیم و بی آنکه بدانیم چقدر بر این تکیه گاه نه چندان امن می مانیم، چه بسیار چیزها که گم کردیم  و پس زدیم و فرو گذاشتیم و آنها را شایسته امروزیان نپنداشتیم.

 

و در همین جاست که اصفهان جایگاه دیگری می یابد، اینجا عطری و رنگی و یادی از آنچه گم شده است هنوز با خود دارد. اصفهان در فراز و فرود تاریخش از بسیاری گزش ها جان بدر برده چرا که عزم ماندن داشته و مانده است، چرا که مانایی، مطلوبی ازلی و ابدیست و مطلوب این دیار بر شالوده ای دیگر  استوار بوده است، فارغ  از جریان پر هیاهوی انکار. هنوز تقارن در فضا زنده است. هنوز منظومه ی عبور از پل های پایین دست  شنیدنی است. چه بخواهی چه نخواهی گام هایت را با ضرباهنگ پل همساز می کنی. هنوز ناگزیری عکس آسمان را اگر چه تیره، در حوض تشنگی روانت ببینی و بگذری. بماند که آخرین ضرباهنگ مسگران و نقش آفرینان نقش جهان چون بینش مشتریانش به احتضار افتاده است. اما در پس پشت رنگ ها هنوز چیزی آشناست. چیزی اما نه آنچنان که باید. در کجدار و مریز این قافله هنوز سنت ها پر رنگ اند. هر چند به رنگ مصنوعی و اسطوره ها جاری، هرچند آلوده به خرافه. و در این میان اگر چه به سختی، اما همچنان می توان  بار معنی را بر دوش نحیف سنت دید. هنوز،

 

شمیم جانفزای او میان لحظه های ماست

اگر چه در مشام ما غبار دیگری به پاست

 

در این تعارض بیمار و تضارب بسیار ،امید زایش در ساحت آفرینش، همچنان باقی است

اگر ترکش جریان ها و هیجان های قرن بیست، اندکی دیر به این دیار رسید، این را نیک باید پنداشت. چرا که آخرین مطاع معنوی هنوز بر گرده سنت سوار است و با ماست. و صد البته که این سنت دیگر توان حمل این وزنه ی وزین را ندارد و بدعتی دیگر می باید. و اگر چه می دانیم آلودگی در بسیاری جهات دست یازیده و چشمان بسیار بر این غبار، خون باریده ، اما گریزی نیست .

 

و این همه،

 

همه ی ماجرا نیست. باید به گذر این مرحله صبر پیشه کرد…. و فکرِ ریشه کرد.

 

آنچه مانده اگر  چنین است که هست،  اگر با قوت یا که ضعف، اگر نه چندان است که تفاخر بر انگیزد یا تنفر، می بایست  باز از نو خواند متنی را که در لایه های زیرین این فرهنگ دیرین است.

 

به این امید عزمی آغاز شد،

 

تا کجا برود !

 

تلاش بسیار  باید کرد، باشد که دیگر تلخ یاد نکنیم و تلخ یاد نشویم.

 

(مقدمه ای بر کتاب نقاشی معاصر اصفهان)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *