همین که عشق می رسد

bahadorani بهادرانی

همین که عشق می رسد

و ما تو را مرور می کنیم

ودر نگاه ساکتت که انتهای بودن است

تو در کلام ما . . . . . .

. . . . و ما برهنه از زمین شبی عبور می کنیم

و لحظه ها در این زمان چنان فشرده می شوند

که مرگ و ما و زندگی

که ساکنان یک ره اند و می روند و می رسند

به یک زمان مچاله می شوند

و باز می روند و باز می رسند

و ما تو را مرور می کنیم

ودر مرور واپسین

به یک اشاره می رسی

ومن مچاله می شود

…..هزار پاره می شود

و این زمان دوباره تو

برهنه از زمین بدون من عبور می کنی

همین که عشق می رسد …..

……و ما سکوت می کنیم

ودر صداقت زمین ….در این سکوت آخرین

تو یک ترانه می شوی

و تو ترانه می شوی

و دم به دم ،      مثال لب،     تو یک بهانه می شوی

برای ساکنان شب

وتو ستاره می شوی و ما ستاره می شویم

وشب سروده می شود

………..

واین زمان که می رسی

زمان دریده می شود

و آسمان که تیره بود

چه خوب دیده می شود

…….

و ناگهان شبی ز سقف آسمان

تو می چکی

و می روی

ویک فسانه می شوی

و جاودانه می شوی

همین که عشق می رسد

و ما مرور می شویم

طهمورث بهادرانی 1380

جای خالی نقد

بهادرانیbahadorani

 

اصفهان را شهر هنر می شناسند و می نامند، اما روشن نیست که مقصود کدام هنر است، توان و نگاه  هنری هنرمندان امروز یا آثار به جای مانده از هنرمندان دیروز؟ چنانچه منظور آثار گذشته گان است افتخار آن نیز باید نصیب گذشته گان باشد و ما تنها میراث دار آن، گذشته گان چنانچه برگ زرینی در تاریخ نگاشته اند بی شک سهم خود را اداکرده اند و شایسته ی تقدیر و پاس داشت، اما امروزیان چه کرده اند ؟ از کیسه ی گذشته گان تا کی می توان خرج کرد؟ و به پای خود نوشت و گفت اینجا مهد هنر است، آیا بهتر نیست بگوییم اینجا روزی مهد هنر بوده است! یا همچنان به شهر هنر بودنش باور داریم؟ بخش زیادی از این نوع سخنان که بیشتر در محاورات اجتماع ویا در سخنرانی های مدیران و مسؤلین  به زبان می آید تعارفی بیش نیست آن هم از سر عادت، چرا که هنر امروز ما به باور بسیاری مورد غفلت وستم واقع شده است ، چه از نگاه مردم و چه در برنامه های مسؤلان ، وزن هنر امروز اصفهان  در ترازوهای مختلف ارقام مختلفی را نشان می دهد که نشان از عدم شناخت و در دست داشتن معیارهای درست در این حیطه است .

تیر ماه امسال با تآخیری یک ساله نمایشگاهی  با عنوان نمایشگاه نقاشی معاصر اصفهان< بخش فراخوان> در سالن نقش خانه ی حوزه ی هنری به نمایش در آمد که دومین گام حوزه از این نوع فعالیت بود، آثار به نمایش درآمده  شامل 34 تابلوی نقاشی با تکنیکهای مختلف  که بیشتر در قالب مکتبهای نوین نقاشی اجراشده بودند ، به گزارش دبیرخانه نمایشگاه این تعداد تابلو از بین 400 اثر از 115 هنرمند انتخاب شده و به نمایش گذاشته شده است ، آثاری که هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی نمره ی بالایی را به خود اختصاص نمی دهد، اگر چه این بخش از نمایشگاه  یعنی بخش فراخوان به دنبال شناخت چهره های تازه در عرصه نقاشی امروز اصفهان به حساب می آید و چهره های نام آشنای نقاشی اصفهان در این بخش حضور ندارند ، با این همه انتظار می رفت  با توجه به تعداد بسیار دانش آموختگان نقاشی در مقاطع مختلف دانشگاهی  و همچنین تعداد بسیار  علاقه مندان این رشته که به صورت آزاد به این فعالیت می پردازند به معدلی بالاتر می انجامید ، اگر چه در همین تعداد اندک اثر به نمایش درآمده  می توان شاهد آثاری جدی با هویتی بومی بود و به ادامه ی کار هنرمندش امید داشت اما با این همه گام دوم حوزه ی هنری در این راه گامی موفق  نبوده است  و چنانچه همین رویکرد  پیش رو باشد به قدمهای بعدی هم نمی توان امید چندانی داشت  ، مگر آنکه مسیر پیش رو و توان موجود دراین زمینه با چشم اندازی بلند ونقشه ای مؤثر مورد باز بینی و برنامه ریزی قرار گیرد.

در اینکه اصفهان همچنان از استعدادهای فراوان در این زمینه برخوردار است تردیدی نیست اما آنچه مهم است به فعل رساندن این قابلیت هاست در حد و اندازه ی این شهر و در خور جریان فرهنگ و تاریخش.

تاریخ به ما نشان داده است که  که انحطاط  و افول هنر به معنای نبود استعدادها نیست بلکه به معنی نبود بستری مناسب برای رشد انهاست، امری که مسؤلان و ومدیران فرهنگی باید به آن توجه جدی داشته باشند، هنرمند اگر چه در ناهموارترین عرصه های تاریخ مسیر خود را می پیماید اما این ناهمواری می تواند به کندی و یا کج روی و یا توقف امر هنر بیانجامد، کم نیستند دوره هایی از تاریخ که فقر هنر برگهای آن را بی رنگ کرده است.

پرسش از اینجا آغاز می شود که نقص کار کجاست؟ هرچند این سؤال به یک جواب صریح و مشخص منتهی نخواهد شد و و امور مختلفی در این میانه نقش دارند اما برخی موارد به خوبی آشکار است که در این میان نقد تخصصی و بی طرفانه سهم به سزایی دارد  نقد عملکردها در حیطه ها و مراحل  مختلف از  انگیزه ها گرفته تا آموزش از  نقد نمایشگاهی و جشنواره ای گرفته تا وضع اجتماعی و معیشتی هنرمند و همچنین نقد جدی عملکرد مسؤلان و مدیران این عرصه و البته دیده شدن آنچه پیش رو گذاشته می شود ، تا شاید به هموار ساختن این راه امیدی ایجاد شود، خلاء حضور منتقد در فرایند  فرهنگی به داوری های خطا و توهم آلود منجر می شود آنچنان که شده است و بی شک شعار <اصفهان شهر هنر> از این دست ادعاهاست  چرا که این دست ادعا ها بیشتر از جانب کسانی مطرح می شود که دستی بر این آتش ندارند و به یمن برخورداری از مقام و مسؤلیت و برخورداری از برد رسانه ای و برای خوش آمد شنوندگان نا آشنا و یا میهمانان بی خبر به تعارفاتی از این قبیل می پردازند، به طوری که این تعارفات به شکلی از عادت در رفتار مسؤلان  در آمده است و از آن دردناکتر آنکه وقتی مسؤلان بلند پایه به این شهر میآیند به عادت ما همان شعارهارا می دهند و ما نشـئه از این مدح بی پایه و بی مایه خماری خود را توجیه کرده و جشن می گیریم.

اگر دوران مدرن دوران عقلانیت  بود بی شک دوران پس از آن دوران نقادی است نقادی در همه ی زمینه ها و البته در مورد خاص ما هنر و بالاخص نقاشی.

طی سالهای گذشته شاهد تجلیل از برخی هنرمندان در این شهر بوده ایم ، اقدامی پسندیده که به همت نهادهای مختلف فرهنگی  انجام شد  که قابل تقدیر است اما تجلیل به تنهایی کافی نیست و حتا تجلیلهای بی اساس می تواند به کج فهمی در این عرصه منجر شود ، ما پیش از تجلیل و بیش از آن به تحلیل نیاز مندیم ، تحلیل تخصصی و مو شکافانه از افکار و رفتار تا خطاها به حد اقل برسد و استعدادها مجال ظهور پیدا کند وگر نه همچنان همانجا که هستیم خواهیم بود ، جایی که اگر غبار توهم را از آن بزداییم چندان جای خوشایندی برای ماندن نیست.

طهمورث بهادرانی . نوشته ای بر نمایشگاه نقاشی معاصر اصفهان 1389

هنوز به درک هستیش راه نبرده ایم،

بهادرانیbahadorani

هنوز به درک هستیش راه نبرده ایم،که از خود می پرسیم چیست آنچه که دیدیم؟ بی آنکه بدانیم هرگاه از کنار همین قاب همیشگی گذشتیم،هیچ جوابی نداشتیم،تنها آشنایی را که هرگز نشناخته بودیم نگاه کردیم بی آنکه دیده باشیم.

ادوار گذشته را مرور می کنیم ، نه تنها در نقوش بلکهبلکه در هر آنچه نمود یافته و باقی مانده است، از صدا گرفته تاکلام از کلام تا تصویر از تصویر تا فضا از فضا تا روئیا واز روئیا تا خیال،… در این نقوش به دنبال چه می گردیم؟آیا این تصویر ماست که بربوم نقش بسته؟یا مخلوقی است که نیمه ای از ما دارد؟ ونیمه ای دیگر از آنچه نیستیم؟ویا آنچه می خواهیم باشیم؟ ویا آنچه نمی خواهیم باشد؟ویا …….؟! و هزاران پرسش و پاسخی دیگر.وباز پرسشی پیش رو داریم،چرا از میان بی نهایت شکل تنها معدودی ماندگارندو باقی میرا؟و پیش از آنکه پی پاسخی باشیم گفته ای از دائو را یاد می کنیم:

دائو را اگر توان نوشت جاودان نیست

نام را اگر توان نامید جاودان نیست

بی نام ،  آغاز آسمان و زمین است

نامیده هزاران هزار را مادر

بی آرزو راز بیند

آرزومند، فاش

یگانه اند این دو نام

و این به سان تاریکی است

هزار تویی تاریک

دریچه ای به راز

راز این جاودانگی چیست؟ چه رازی پس پشت این صورت پنهان است؟که اینگونه مرموز جلوه می کند وبیننده را بر آن می داردکه به دنبال گم کرده ای نامعلوم به تماشای این خیال بنشیند و هر بار حیران تر از گذشته بگذرد و دوباره باز آید،به راستی راز این خیال نمود یافته چیست؟

شکلی نا آشنا میان بی نهایت شکل و یا شکلی آشنا میان بی شکلی؟بهتر است این بار نیز بگوییم نمی دانیم،اما چیزی هست که آن را نزدیک می یابیم ، به ماننده حرفی نا گفته که تنها همدلان در نگاهی کوتاه آن را می خوانندودر خلسه ای عمیق از بی گاهی، بی اختیار آن را آرام آرام بر لب می رانند،و دیگرانی که حضور دارند، تاکید می کنم تنها آنانی که حضور دارند، در سکوتی رنگین شکلی آشنا را در می یابند، و آنجا جایی نیست جز در بی جایی و بی گاهی ،عبور ذهن از تاریکی تاریخ به بیداری کیهانی،آنجا که همه چشم به یک افق دارند با پرسشی مبهم و پاسخی بی نهایت، جایی که هیچ نمود پیدا می کند و خلق صورت می گیرد.

                                                            یاد داشتی بر نمایشگاه گالری برگ 1380

 

شمیم جانفزای او مشام پر غبار ما

بر تارک هر فرهنگی، جلوه ی نمادینِ رنگی نمودار است. پرچم نمادین رنگ ها  افراشته است تا جغرافیای متنوع فرهنگ ها از هم تمیز داده شود و بی آنکه از حرکت جمعی جهان  باز ماند و خود را تافته ای جدا بافته داند، گلستان رنگین جهان را بیاراید.

 

ریشه ی رنگ ها را باید در لایه های زیرین فرهنگ آن جغرافیا سراغ گرفت؛ جایی که جهان به گونه ای دیگر دیده می شده و جلوه هایش دیگر گونه می نموده است. گذر تاریخ بازی فراوان دارد، تا کجای زمان و مکان به رنگ و شکل در آید و بپاید هزار چرخ    می زند و تا عاقبت به کدام پهلو بر بستر خود بنشیند و ازاین خرمن تجربه چه خوشه برچیند، قرن های بسیار بر ما گذشته است !….  نسل ها آمده اند و رفته اند، آنچه از گذشتگان مانده جدا از داوری ارزشی، حاصل زاویه ای مشترک در دیدن است. بند دلها در گرو یک دلدار است و چشم ها در انتظار یک دیدار. ولی چشمان امروزیان به کجاها می نگرند؟ در این دهکده ی کوچکِ پر خبر اما        نا آشنا، کدامین منظر مطلوب آدمی است؟ و کدامین مطلوب، مطلوب جوهری؟

 

جهان، کوچک و کوچک تر می شود و به ظاهر، زبان ها نزدیک تر اما خبر از دل ها  به سادگی نمی توان داد، چرا که بندهای دل، همه جا بسته ی یکی دلدار نیست. دل ها در گروی دلبران بسیار است. از مانا گرفته تا میرا یکی دل بسته به آن و دیگری چشم بسته بر این. اینکه کدام دل بسته ی کدام بند، مجال این نوشته نیست. تنها اشاره ای است  به مطلوب امروزیان که  رو به سویی دیگر دارد. و در می یابیم که اینجا جای دیگری از تاریخ است. روی آوردن جسورانه ی انسان به خواسته های امروزش اگر چه بسیار ستودنی است اما نیاز جوهریش گویی مرده و رنگ خاطره خورده و هنرمند نیز دل و دست به سوی عرض ها و غرض ها برده و فراموش کرده که انسان مسافر است و شرط ماندن ، رفتن  است. جایی که شعار رستگاری چیزی دگر شده (تولید کنیم و تولید کنیم و مصرف کنیم و مصرف کنیم) و نگاهمان و گفتارمان و رفتارمان و آفریده هامان رو به سویی دیگر کرده، چندانکه در جستجوی بی وقفه ی امروزمان یافتیم و یافتیم و دلخوش به یافته ها  حصارهای بسیار بافتیم و بی آنکه بدانیم چقدر بر این تکیه گاه نه چندان امن می مانیم، چه بسیار چیزها که گم کردیم  و پس زدیم و فرو گذاشتیم و آنها را شایسته امروزیان نپنداشتیم.

 

و در همین جاست که اصفهان جایگاه دیگری می یابد، اینجا عطری و رنگی و یادی از آنچه گم شده است هنوز با خود دارد. اصفهان در فراز و فرود تاریخش از بسیاری گزش ها جان بدر برده چرا که عزم ماندن داشته و مانده است، چرا که مانایی، مطلوبی ازلی و ابدیست و مطلوب این دیار بر شالوده ای دیگر  استوار بوده است، فارغ  از جریان پر هیاهوی انکار. هنوز تقارن در فضا زنده است. هنوز منظومه ی عبور از پل های پایین دست  شنیدنی است. چه بخواهی چه نخواهی گام هایت را با ضرباهنگ پل همساز می کنی. هنوز ناگزیری عکس آسمان را اگر چه تیره، در حوض تشنگی روانت ببینی و بگذری. بماند که آخرین ضرباهنگ مسگران و نقش آفرینان نقش جهان چون بینش مشتریانش به احتضار افتاده است. اما در پس پشت رنگ ها هنوز چیزی آشناست. چیزی اما نه آنچنان که باید. در کجدار و مریز این قافله هنوز سنت ها پر رنگ اند. هر چند به رنگ مصنوعی و اسطوره ها جاری، هرچند آلوده به خرافه. و در این میان اگر چه به سختی، اما همچنان می توان  بار معنی را بر دوش نحیف سنت دید. هنوز،

 

شمیم جانفزای او میان لحظه های ماست

اگر چه در مشام ما غبار دیگری به پاست

 

در این تعارض بیمار و تضارب بسیار ،امید زایش در ساحت آفرینش، همچنان باقی است

اگر ترکش جریان ها و هیجان های قرن بیست، اندکی دیر به این دیار رسید، این را نیک باید پنداشت. چرا که آخرین مطاع معنوی هنوز بر گرده سنت سوار است و با ماست. و صد البته که این سنت دیگر توان حمل این وزنه ی وزین را ندارد و بدعتی دیگر می باید. و اگر چه می دانیم آلودگی در بسیاری جهات دست یازیده و چشمان بسیار بر این غبار، خون باریده ، اما گریزی نیست .

 

و این همه،

 

همه ی ماجرا نیست. باید به گذر این مرحله صبر پیشه کرد…. و فکرِ ریشه کرد.

 

آنچه مانده اگر  چنین است که هست،  اگر با قوت یا که ضعف، اگر نه چندان است که تفاخر بر انگیزد یا تنفر، می بایست  باز از نو خواند متنی را که در لایه های زیرین این فرهنگ دیرین است.

 

به این امید عزمی آغاز شد،

 

تا کجا برود !

 

تلاش بسیار  باید کرد، باشد که دیگر تلخ یاد نکنیم و تلخ یاد نشویم.

 

(مقدمه ای بر کتاب نقاشی معاصر اصفهان)

زاویه ی تاریک1

بهادرانیbahadorani

امروزه ما در جهانی زندگی میکنیم که بسیاری از دستاوردهای آن در حوزه های مختلف اعم از سیاسی ،اقتصادی  اجتماعی و . . . در مقایسه با جهان گذشته تفاوتهای چشمگیر و گاه بنیادین دارد تفاوتی که در باز خوانی و درک آن بدون بینش تاریخی و تحلیلی عاجز خواهیم بود. تاریخی که اگر سیر آن را در کشورمان دنبال کنیم منشأ بیشتر این تفاوتها(چه در جوهر و چه در شکل ظاهری آن) را فرامرزی خواهیم یافت و ما در میان انبوهی از پدیده های مدرن و شبه مدرن تنها تماشاچی و مصرف کننده یا مقلد ناکام هستیم. چرا که دستاوردهای جهان جدید بر بستری از نیازها ،تفکرات وآگاهیهایی پدیدار شد که گویی برای ما چندان موضوعیتی نداشت و آنچه را که نوخواهان جهان طالب بودند و تدوین می کردند انگار در برابر رفتار سراپا سنتی ما بدعتی فریبکارانه و شیطانی می نمود. ولی به هر حال جهان با تاریخی پر از تجربه های تلخ و شیرین و ناکامیهای بسیار که از نیازهای سرخورده ی خود ناشی می شد ، تن به تجربه های جدید داد و به تحلیل و تصحیح خود در همه ی عرصه های انسان ساز پرداخت. و چنانچه نخواهیم کامیابی و یا ناکامی این حرکت را به قضاوت بنشینیم، به هر جهت آدمی را به موقعیت کنونی رسانده است. و البته اگر چه منادیان این نهضت از غرب این کره ی خاکی برخاستند اما دیری نپایید که ندای آنان پاره ی وسیعی از جهان را فرا گرفت و کشور ما نیز از این توفیق اجباری بی نصیب نماند، و اگرچه پذیرش آن خود خواسته و درون جوش نبود و بیشتر در هیات ظاهر و آن هم به ضرب دگنک جلوه کرد، اما بسیاری از چشمان نیک نگر و افکار بلند اندیش را واداشت تا تنها به ظاهر این پدیده ی نو ظهور ننگرند و خانه پر معمای جدید را بر اساسی بنا کنند که بر سر اهل خانه خراب نگردد . اما دریغ که آنان نیز هنوز این اساس را به دلایل بسیار نیافته اند و راه را به مقصدی روشن نبرده اند . چرا که مبداء و نیاز این حرکت را در این خطه از جغرافیای جهان نیافته اند.

 

با این حال، نبود منشا و مبدا حرکت ما را از رفتن باز نداشت و نبود نیاز عمومی جهان ما را از این مطلوب جهانی بی نیاز نکرد ، و تلاشها و تنشها همچنان کج دار و مریز انجام گرفت و ما را در فترتی قرار داد که می توان از آن به دوران گذار تعبیر کرد، دورانی که خواه نا خواه می گذرد و ما را به سر منزلی در نشأت دیگر می رساند ، و سوال از همین جا آغاز میشود! کدام سر منزل؟ و از کدام راه؟

 

این پرسش بسیار گران است وگسترده و پاسخی هم به گرانی و گستردگی خود می طلبد ، و چنانچه آن را به حیطه های کوچکتر نیز تعمیم دهیم ، باز هم چیزی از دشواری و اهمیت سئوال نکاسته ایم ، با این تفاوت که سئوال را در فضایی متمرکزتر و تخصصی تر در انداخته ایم ، فضایی که با اشراف بیشتر به آن امید پاسخ نیز بیشتر است و چنانچه هر کدام از حیطه ها نیز به اندک پاسخی دست یابند گویی منفذی در این تاریکخانه گشوده میشود و راه را بر دیگران نیز روشن میسازد . بنابراین پرسش را بار دیگر و این گونه طرح می کنیم !

 

ما در کدام دوره تاریخی و در کجای جغرافیای فرهنگی(به طور خاص هنر) جهان قرار داریم ؟ و غایتی که اکنون در مسیر گذار آن قرار داریم به کدام محل و منظر اشاره دارد؟

 

این پرسشی است بزرگ که هر چند در حوزه های دیگر سالهاست که مطرح می باشد اما گویی در حوزه ی هنر چندان وجهی نیافته و می بایست از نو و از خاستگاه نیاز جوهری  انسان امروز بارها و بارها درافکنده شود تا شاید تأثیر آن را در جان و به دنبال آن در شکل و روساخت هنر امروز کشور نیز به تماشا بنشینیم.

 

شاید اشاره به این نکته خالی از فایده نباشد که در موقعیت امروز کشورها از نظر گستردگی و تنوع رسانه ها و فناوری روز افزون اطلاعات و ارتباطات و ناگزیری جهان از کوچکتر شدن ،به طور مستقیم و غیر مستقیم ندای هماوردی فرهنگی در میدان جهانی در افتاده و این مهم اهمیت پرسش پیشین را بیشتر می کند. و اگر چه همین فناوری ، شناخت ما را از تجربه های دیگران آسان تر نموده است، اما آسان نگیریم بدست آوردن جایگاهی را که رویکرد جهانی از ما می طلبد.!!

 

رویکردی که فرهنگ های بومی و بارز کشورها ،فرهنگ آینده ی نه چندان دور جهان را عمومیت می بخشد ، و در این تعامل و تقابل ناگزیر جهان ، چه بسیار از فرهنگهای ضعیف که نابود شده یا مسخ در فرهنگهای قویتر میشوند.

 

هفته نامه پردیس-شماره 120

زاویه تاریک 2

بهادرانیbahadorani

اگر چه با گذر از مراحل مختلف تاریخ وقرار گرفتن در نشئه ی دیگری از آن ، تغییرات چشمگیر و بی اندازه ای در روح وجسم جهان به وجود آمده است ، اما این تغییرات ،فراتر از شکل روساخت آن که به تعبیری مدرن شده است ،برای اکثریت مردم روشن نیست. در واقع ما امروز در جهانی قرار گرفته ایم که شاکله ی اصلی و شالوده ی نظری آن هنوز برای میلیاردها تن از ساکنان آن غریب و ناآشناست . از جهانی صحبت می کنیم که عده ای خاص طراح آن بوده اند و همچنان نیز همین خواص هستند که سعی در باز ساخت دیگر باره ی آن دارند وکثیری از مردم با این فعل بیگانه اند واین بیگانگی نه در چشم گشوده بر دنیای بیرون بلکه در ذهن و جان آنهاست، و از همین روست که پرسشهای بسیار در این عرصه طرح شده و میشود و در بعضی از حوزه ها از جمله حوزه ی هنر ، این امر چراییهای بسیاری را رقم زده است، سوالاتی که هرچند تکرارپاره ای از آنها ملال آور شده است اما تا وقتی پرسشگر به پاسخ روشن نرسد بی نیاز از طرح آن نیست . سوالاتی از این دست :

 

افعال و اندیشه هایی که جهان جدید را ساخته است کدامند ؟ چه چیزی جهان جدید را در مقابل جهان قدیم قرار میدهد؟ واژه هایی چون سنت ، مدرنیته ، مدرنیسم و پست مدرن در چه زمانی مطرح میشود و زاده ی چه اندیشه ای است، و روی صحبت با کدام مخاطب دارد؟ نقش هنر در این مرحله از زمان چیست ؟ وجایگاه اندیشه های فردی و گروهی در این راه کدام است؟ چه اندازه تلاشگران عرصه هنر امروز ما با یافته ها و رویکرهای جهان جدید آشنا و همسویند؟ هنرمند معاصر ما از کدام منظر به جایگاه فرهنگی خود می نگرد؟ سیر تاریخی این فرهنگ که با اطمینان نمی توان به روشنی گذشته ی آن شهادت داد، چقدر از تاریکی های   پیش رو را روشن ساخته است؟ جدا از تاثیر بارز و بایسته ی افکار جدید در حیطه ی فرهنگ، آیا به صرف تقلید کور کورانه از حرکتهای هنری معاصر در دیگر جاهای جهان میتوان هنرمندی را معاصر دانست ؟ واز جانب دیگر آیا به صرف پافشاری بر سنتها و جزمیت در این امر میتوان قائل به اصالت او در این زمینه شد؟ ودر مرتبه ی دیگر که بسیار بحث بر انگیز و مناقشه آمیز است،اینکه آیا میتوان در ظرف مدرنیسم مظروفی از سنت ریخت و بی هیچ تحلیلی به خورد ذائقه های چند وجهی داد و همچنان خرسند ماند؟که البته این پرسش آخر نه در مورد هنر اصفهان و ایران بلکه در یک موضع فراگیر متوجه همه ی جنبشهای فکری و فرهنگی در جهان جدید است. همان جهانی که از او به عنوان غریبه یاد کردیم که شاید خودبیگانگی در هنر امروز ، زاده ی همین تاریکی در زادگاه جدید است. اما اینها گفته نشد که به پاسخهای مدرسه ایش دل خوش کنیم وخود را بی نیاز بدانیم ،که بسیار از این دست پاسخهای دل آزار شنیده ایم و ره به مقصد روشن نبرده ایم ،اینها گفته شد تا پرسشی بزرگتر و بنیادی تر در این حوزه مطرح شود باشد که تضارب افکار به پاسخی در خور بیانجامد . ودریچه ای در این تاریکی بگشاید، که در تاریکی نشستن ……..

خبرنامه داخلی انجمن هنرمندان نقاش اصفهان

زاویه ی تاریک 3

هر چند در گذر تاریخ آدمی هیچ جایی را خوش نداشته است، اما بوده است پاره ای از اوقات که در امنیت حاصل از ایمان به راه، و یقین به مقصود ،به جهان پیرامون خود نگریسته، اندیشیده و در همان فضا دست به آفرینشی زده است که بی شک مخاطب خود را نیز در باور خود سهیم وهمراه می کند . ودیری نیست که همان آدمی با ورود به عرصه ی دیگری از تاریخ  و با گشودن چشمی نو به جهان در جایگاهی متفاوت قرار گرفته است، برزخی بین داشتن و نداشتن بین از دست دادن و بدست آوردن ، بین رفتن و باز گشتن ، جایی که یقین داشته ی پیشین را باز نمی بیند و یقین به باور یافته ی امروز نیز ندارد ، جایی که با تردید در داشته های گذشته می نگرد و به آورده های خود نیز ایمان ندارد. واگر چه تنوع وتعدد آورده ها به اقتضای دوران بسیارند ، اما گویی همه ی آنها در دردی بزرگ مشترکند. دردی که با مرهم ها و مسکن های موقت درمان نمی شود وبه سمت همه گیر شدن نیز در پیش است.

 

و اگر چه دستاورد ها و یافته ها ی بشری در این سده های اخیر تعریف دیگری از جهان در پی داشت و بسیاری ازاین آورده ها مبارک و نیکو بود و شایسته ی مقام ومنزلت آدمی اما بازجای یقین از دست شده خالی ماند . وهمین آدمی باز در مقام جستجو و آفرینش برآمد اما در جایگاهی نه چندان امن ، جایی که برخی با گره زدن آن به گذشته در پی درمان برآمدند وبرخی دیگر چاره را در گسستن از گذشته دانستند ، وباز آنها که محققانه در جستجو بودند و منصفانه به داوری می نشستند دیدند که تاریخ گواهی به مردودیت آنها داد . و باز آدمی ماند و مسندی ناپایدار ، که نه دست در تکیه گاهی امن داشت و نه چشم به راهی هموار . درست جایی که در معنای عام خود انسان امروز ایستاده است و درجایگاه خاص خود هنرمند امروز . وگواه این سردرگمی و نا امنی محصولات متعدد و مختلف باشگاههای هنری جهان است که در عین تعدد بی شمار وتنوع بسیارهمچنان جای خالی مشترکی دارند،

 

تهی درشتی به بزرگی مطلوب آدمی ، وباز تکرار چرخه ای دیگر در تاریخ عجز آدمی. وچه سخت است گام نهادن در راهی که مقصد و مقصود ( داشته و نداشته ) آن را نمی دانی و با تردید در پی جماعتی از گمشده گان راهی می شوی وتنها به این دل خوش می سازی  که هم زبان همسفر گم شده ی خود شده ای وهر وقت به خود می آیی سواد مقصد را تا ریک می بینی و مسیر آمده را غیر قابل بازگشت ،و دوباره سیل سوالهاست که از مسیرو مقصد تو میپرسد و همین جاست که آدمی در خلوت به قضاوت نشسته ی خود بی پاسخ می ماند و آفریده های هنرمند ، ناله های مکرری می شود از …………..

 

خبرنامه انجمن هنرمندان نقاش اصفهان